جلسه اول:
سلام. من دختری14 ساله هستم همه نوع امکاناتی برام توخونواده برام فراهم شده مادروپدروبرادرم دوستم دارن ولی باهمه اینامیخاستم رابطه باجنس مخالف روتجربه کنم. باپسری که 4 سال ازم بزرگتره دوست شدم 2ماه ونیم که گذشت مادرم ازماجرای دوستیمون باخبرشد. خیلی منطقی بامن صحبت کردوگفت که باعث آبروریزیت میشه اگه بخوای به این رابطه ادامه بدی. مانع ارتباطم بااون شد. رابطه مارابطه سالمیه. بعداینکه دوست پسرم ازاین ماجراباخبرشد گفتم نمیتونیم باهم ادامه بدیم من شاید ماهی یکباربتونم باهات صحبت کنم. اونم گفت اشکال نداره پات هستم. هردوهمدیگرودوست داریم. نمیتونم به این فکرکنم که بدون اون بمونم.یجورایی روزام واسم دلگیر شده. ازتون خواهش میکنم حتمن بهم کمک کنید. منتظرتون هستم. ممنون
پاسخ:
درود بر شما و ممنون از اعتمادتون
اولن عرض کنم که خدا رو شکر از اینکه شما سالمین چون یه حس نوع دوستی اونم از نوع جنس مخالف در شما پیدا شده. نیز باید قدردان پدر و مادرت باشی چون شما رو خوب تربیت کردن و راه رشد طبیعی رو برات فراهم کردن و مهمتر از همه اینکه مادرت باهات خوب تا کرده و برخورد منطقی داشته و از اینکه خودتم دختر حرف گوش کنی هستی عالیه. حس قشنگ بلوغ بر شما مبارک اما چن تا سئوال: چن وقته این حس در شما اومده؟ هدفتون از این ارتباط چیه؟ تایم موردنظر شبانه روزیتون باهم چقده؟ بیشتر روزا با هم ارتباط دارین با شبا؟ اون بیشتر ارتباط برقرار میکنه یا شما؟ ارتباطتون حضوریه یا تلفنی یا ...؟ ارتباطتون پنهونیه یا آشکاره؟ خودتونو چقد میشناسین؟ اون آق پسر رو چقد میشناسین؟ خونواده خودتون و خونواده اونو چقد میشناسین؟ این مورد اولین تجربه تونه یا ...؟ تو این مدت کوتاه دل و قلوه هم ردوبدل کردین یا ...؟ آیا میخاین رابطه رو ادامه بدین یا قطع کنین؟ در مورد سازگاری و ارتباط با خونواده خودتون چی تو سرتونه؟ سئوالاتو که جواب دادی بعدش میگم چی کار باید بکنی... تا بعد
جلسه دوم:

یه جورایی میشه گفت که اولای رابطمون چون زیادازش آشنایی نداشتم نمیخواستم که دوسش داشته باشم امااین دوست داشتنوعلاقه یه حسه وآدم فقط مقدارکمی ازاونومیتونه کنترل کنه.. بخاطرهمین یه ی ماه که گذشت بهش علاقه پیداکردم. اول فقط میخاستم که یه تجربه باشه وبس ولی الانم که فکرمیکنم نمیتونم فقط اونوبه حال تجربه بزارم وجداشم.. خیلی واسم سخت میشه. قبلناشاید روزی یه3.4ساعت باهم صحبت میکردیم ورابطه داشتیم ولی الآناکه شرایط واسم سخترشده شایدحدودیک ساعت شایدم کمتربخوایم باهم باشیم. بیشترهم روزاباهم تماس تلفنی داشتیم  یاازراهsms. توی این چن ماه هم فقط یکی دوبارباهاش قرارداشتم. فقط خودمونو یکی دوتا ازدوستامون وبه گفته خودش مادرش ازاین ماجرای دوستی باخبرن. من ازرابطه خودم واخلاقم مطمئنم ومیدونم که اگه واقعن دوسش داشته باشم باهاش میمونم که این شکلی هم هست. اخلاقای اون پسرهم میدونم تاچه حده میدونم که ی جورایی دوستم داره ولی میترسم که دروغ بخوادبگه که این شکیه گفته علاقه ای بهم داره. خونوادش وکاملن میشناسم خونواده سالمین... مانع دوستی منواون تابه حال هم نشدن ولی میدونم که خونواده خودم اصلن ازاین ماجراخوششون نمیاد. نه اینکه ازطرف مقابلم که باهاش دوستم بدشون بیاد... نه چون اینکه به این دوستیااعتمادندارن اینومیگن. اولین تجربم هستش. دوست ندارم که قطع کنم رابطمو میخوام که ادامش بدم. واگه هم شددرآینده به خونوادم حداقل مادرم بگم که موضوع دوستیمون تاالآن ازچه قراره چون دوست ندارم که ی جورایی طبق خلاف خواستشون تااونجایی که میتونم عمل کنم. ممنون میشم که کمکم کنید

[پاسخ:]

درودبرشما ازبابت اینکه شمامحترمانه والبته باهدف مقدسی اونم ازروی تجربه به این ارتباط میخاین ادامه بدین خوبه. ولی ازاونجاکه من فهمیدم هنوزخونوادت ازاین ماجرابویی نبردن واگه یه روزی اونااین قضیه روبفهمنن میتونی تصورکنی که عکس العملشون چی میتونه باشه؟ هیشکی به اندازه پدرومادرخیروصلاح بچه هاشونو نمیخان.شایدراهشوبلدنباشن امانیتشون خیره. اعتمادبه نفستون وحتی اعتمادتون به پسرموردعلاقتونم کمی افراطی شده. هرکس خودشو بشناسه خداشوهم میشناسه.تومدت کوتاه یکی رواونم خارج ازخونواده به این راحتیام که تومیگی نمیشه شناخت. میگی نه صبرکنوببین. آروم آروم آماده شووخودتوآماده کن واسه اینکه موضوع روباخونوادت درمیون بذاری.البته اگه سخته ویاخجالت میکشی ویامیترسی که... بالاخره رابطه پنهونی مثه اینه که کپکه سرشومیکنه توبرف وفک میکنه که دیگه هیشکی اونونمیبینه. اونوقت دیگه بی فایدس. به هرحال مراقب باش تا بعد