شعری برای دانشجویان
اهل
دانشگاهم
رشته ام علافیست
جیب هایم خالیست
پدری دارم
حسرتش یک
شب خواب!
دوستانی همه از دم ناباب
و رفیقم که مرا کرده جواب
اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است
جانمازم نمره!
خوب می فهمم
سهم آینده ی من بیکاریست
من نمی دانم که چرا می گویند
مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار
و چرا در وسط سفره ی ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست
جور دیگر باید دید
باید از
مردم دانا ترسید!
باید از قیمت دانش نالید!
و به آنها فهماند
که من اینجا فهم را فهمیدم
من به گور پدر علم و هنر خندیدم
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۱ ساعت 14:51 توسط پریدوش
|